سلام بر همه ی بر و بچز هالویی - هالوچه ها

هالوچه ها

سلام بر همه ی بر و بچز هالویی
هالوچه : سید محمدرضا عالی پیام - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

خیلی خوشحالم از این که شما را دور هم می بینم.

نگذارید چراغی را که هالو برافروخته خاموش بشه . پرچم هالو به دوش تک تک شماهاست


از آن جا که شد بسته وبلاگ من

رسانه شمایید ای هموطن

 

ممکنه گرفتاری اجازه نده که مرتب به شما سر بزنم. ولی دلم و حواسم و وجودم پیش شماست. پست همه تان را خواندم. این هم پست من:

 

 

ماجرای درویش و شیخ

 

شنیدم که درویش وارسته ای

به همراه شیخی مقدس مآ ب      

سفر می نمودند با همدگر

رسیدند جایی به رودی پر آب

 

جوان دختری ایلیاتی تبار

در آن جا در آن نقطه ی سوت و کور

برای رسیدن به آن سوی آب

به دنبال راهی برای عبور

 

به محضی که دید آن دو را دخترک

از آن ها تقاضای امداد کرد

به او گفت درویش: بر روی چشم

ولی شیخ در غبغبش باد کرد

 

سپس گفت: ای کولی نازنین

 به حق رموز الف لام میم

که طبق اصول و فروع شریع

تو با بنده، من با تو نا محرمیم

 

تماس من و تو ست شرعن حرام

دچار عذاب جهنم شوی

کمک کردن تو ست نا محتمل

مگر این که با بنده محرم شوی

 

فقیه دغل همچنان در سخن

که درویش با زیرکی و شتاب

سوی دخترک رفت و یاهو کنان

به دوشش گرفت و گذر کرد از آب

 

پس از آن دوباره سفر در سفر

ولی شیخِ مجذوب در ذات حق

کسل گشت و افتاد از خورد و خواب

فرو رفته در خود، فسرده، دمق

 

دو هفته پس از آن شبی حین خواب

به درویش رو کرد شیخ فقیه

که: من در تعجب از اعمال تو

بگو ای لعین خبیث سفیه

 

ندانی حرام است آن کار تو

چگونه؟ به چه جراتی ای دغل

به نامحرمی دست یازیده ای؟

گرفتیش او را میان بغل؟

 

به او داد پاسخ: من آن دخترک

رها کردم آن جا در آن سوی آب

ولی تو گرفتار اویی هنوز؟

رهایش کن ای شیخ و راحت بخواب

 

                    چنین گفت هالو ی دانای راز

                    که با این فقیهان بسوز و بساز

 

نوبر همۀ  کامنتها اینجا

 

ادامه ی مطلب خوندنیه ها!

 


به یاد اون قدیما، که هالوچه های شاعر در جواب شعری که استاد توی وبلاگشون می ذاشتن شعر می گفتن، باز هم طبع شعر بر و بچز گل کرده و همینجوری پشت هم داره شعر میاد. حیفه که توی کامنتدونی گم بشن! از استاد اجازه گرفتم که این شعر ها رو توی ادامه مطلب پستشون بذاریم که از دست نرن!

بر و بچز این ادامه ی مطلب شما را می خواند!چشمکبه دادش برسین!

***********************************************************

خودم(آدمک):

1-

تو درویش را دیدی و کولی و
فقیه سفیه دغل باز را
ولی من شنیدم از آن دختری
که میداد جان در میان صدا
- کمک های انترم موسیخ سیخ ،
جدال یکی مرد زاهد نما -
بگویم کنون قصه را بهرتان
ولیکن قضاوت دگر با شما :

زمستان سالی پر اصلاح بود
دوتا دخترک توی یک ماکسیما
مسیری کمی خلوت و پیچ دار
سه بچه پسر ، زیرک و ناقلا
کُری بود و کورس و غرور و شباب
یکی دو نفر این وسط رو هوا
تعادل به هم خورد در پیچ و تاب
یهو ماکسیمایی ه شد کله پا

پسرها که جیم فنگ ، دو در ، الفرار ...
دو سه رهگذر شاهد ماجرا
یکی گفت " تا که کمک می رسد
نباید نگه کرد چون سینما !
نفس هاش در سینه حبس آمده
معطل نشستید اینجا چرا ؟"

که ناگه صدایی بیامد ز جمع :
"شما نسبتت چیست با این دوتا ؟
تو نامحرمی ، دست کوتاه کن
هوس را درون قفس له نما "

پسر گفت :"من دکترم ، جان من
در این وضعیت چیست این حرف ها ؟! "

ولی باز آن فرد مانع شد و
به دین خودش ایستاده یه پا -
کلاس معارف به پا کرده بود
پر از باد جهل و پر از ادعا

جوانک دگر هیچ طاقت نداشت
به سویی بیانداخت آن مرد را
تنفس شد آغاز از لب به لب
تمام تلاشش بدون ریا ...

صدای کمک های امداد بود
که می گفت با مردم از ماجرا :
" اگر کار این مرد مومن نبود
کنون دخترک بود پیش خدا " ...

***********************************************************

2-

پریشب شنیدم که درویش پیر
برای فقیه ریاکار ما
کمی شیطنت خرج داد و سپس
دمی خواند این شعر هالویْ را

فقیه آنچنان سرخ وتبدار شد
که درویش ترسید از کرده اش
ولی شیخ پر کینه و ملتهب
به او گفت افکار بی پرده اش :

"ببندم همی دفتر و خانه اش
سپارم وبش را به آن فیلترینگ
نویسم چنان مالیاتی که او
بریزد به پایم جیرینگ و جیرینگ ..."

رجز خواند هی پشت هم یک نفس
برای دلش نقشه ها می کشید
نپایید شادی پر نفرتش ؛
سخنرانی اش را رفیقش برید

به او گفت درویش :" آرام باش !
فراموش کن فکر خود از اساس
که هالو به این خرده فرمایشات
نه می لرزد و نه که دارد هراس

درِ دفتر و فیلمْ خانه کجا ؟
همه بسته اند و شده تخته کوب!
از آن مالیاتش نگو و نپرس
که تا ته نمودند هی رفت و روب!

دو وبلاگ زد ، هر دو را بسته اند
همه فیلم هایش به توقف رفت
چرا ؟ جرم او بود حق گویی اش
چنین هم گره خورد هشتش به هفت

تو می دانی اکنون که منشاء چه بود ؟
چه کس کرد با او چنین و چنان ؟
بلی ، دوستان و شفیقان تو
همه دست یک تن سپرده عنان ..."

...

خودت آخر قصه را دیده ای
بگویم ؟ نه  ، عمرن ! که هستش محال
تو هالوچه هستی و مستحضری ...
از اینجا به بعدش دگر بی خیال !

***********************************************************

3-

اینم ورژن جدید :


اتل متل توتوله
یه شیخ بود و یه درویش
قدم زنون می رفتن
تا رسیدن به تجریش

دختر دیدن نی ناش ناش
از اون تریپ خفن هاش
می ترسید از خیابون
دلش ترک بر میداش

دختره گفت "عمو جون ،
کپل مپل ، مهربون
می بری من رو اون ور ..
اون طرف خیابون ؟"

درویشه گفت اطاعت
سریع میشه اجابت
شیخ ولی گفت "اِهِکی !
درویش بی لیاقت –

کولیه سهم تو شد
این یکی مال منه"
درویشه گفت مال تو
لجباز ِ بچه ننه !

تا این دوتا اینجوری
تو سر هم می زدن
دوتا مأمور ارشاد
از پشت سر اومدن

دخترکه که در رفت
درویشه موند و شیخش
مأمور گشت و پول و ...

خش خش و خش خ خش خش *


* آخر نوار پیچید !نیشخند

***********************************************************

ممی:

1-

اینم یجور ادامه دیگست:پلک

ادامه دهم مثنوی را چنین
تو هالوچه ی من بیا و ببین
چو شیخ این، ز درویش دانا شنید
برفت و در آیینه خود را بدید
محاسن به عطر گل لاله شست
عبا را بکند و کتش را بجست
در آورد عمامه اش را سپس
خدایا خودت آی و فریاد رس!
خلاصه بگویم که شیخ سعید
سر و وضع خود را حسابی رسید
سپس سوی بیت همان دخترک
روان گشت با دبدبک، کبکبک
به در زد تتق تق به روی گشاد
که ای دخترک وای و بیداد و داد
سراسیمه بیرون پریدند حال
دوتا دخترک گوشه لبشان دو خال
که ای مرد بر گو حکایت که چیست
چنین داد و بیداد از آن کیست
چو شیخ آن یکی دخترک را بدید
طمع را ز حوری اول برید
بسان جوانی ندید و بدید
بر و روی حوری دوم بدید
نگاهی هوس بار و آلوده داشت
نترسید و تخم گنه را بکاشت

کسی دوست داشت همینو ادامه بده اگرم نه بد ادامشو تقدیم میکنم. بداهم خشک شد
نیشخندنیشخند

***********************************************************

٢-

به مکر و تب و تاب اندیشه کرد

سپس از سر ریش خود حیله کرد

که ای دخترم این بود ماجرا

که همشیره ات این زن پارسا

بدست یکی مرد نامحرمی

بریدست دینش ز ره یک کمی

سپس قصه ی نغز هالو بگفت

بر دخترک تا دلش را بجست

برآشفت از ترس دین و خدا

که همشیره از مذهبش شد جدا

که ای مرد برگو که تکلیف چیست؟

بگو تا که درویش بی دین کیست؟

چه باید کند اینک این خواهرم؟

چه خاکی بباید کنم بر سرم؟

بگفتا به او شیخ آهسته باش

بگویم سخن، لیک دانسته باش

یکی غسل واجب بباید ورا

بدون اگر، لیک، اما، چرا

درون همان آب رود عمیق

بباید تنش غسل، همچون غریق

والا شود دین و مذهب فدا

بترسید از خشم و قهر خدا

نگویم دگر بیش ملا چه گفت

تو دانی، شنیدی خودت، حرف مفت

خلاصه ببرد آندو را پای رود

تو هالوچه! بنگر که مکرش چه بود

بدان خواهر اولی کرد روی

برو و تنت را در این آب شوی

بباید کنی این چنین، آن چنان

خدایا ز نیرنگ ملا امان

...

***********************************************************

فاطی:

اینم دستاورد ترکیدن من:

دوش دیدم دخنری  با دوستش  /         می کند خنده ولی صد نال و آه

او نمی داند که در حکم شریع   /              دوست نامهرم ندارد  جایگاه

او به ظاهر کرده اشتب ای عجب  /             گوییا او می رود در خوابگاه

من نمی دانم چطور شد این چنین/ در چنین مملکت و شهری که گاه-

می شده الگوی هر فرهنگ خوب  /       این چنین دارند مردم صد نگاه

بار الها بگذر از این جاهلان     /            من  تو را خوانم  خدایا زین نگاه

مردمان را بخش و از رحمت عطا /    کن تو ای مشگل گشا و راه و چاه

***********************************************************

گل تی تی:

١-

بداهه اومد.خجالتخوب نشده ولی...خجالت
باز سوتی داده شیخ ما
نادونیشو نشون داده
کرده ثابت حیله هاشو
یه درس خوب بمون داده

اینکه خدای مکره و
روحش شده زشت و سیاه
به نادونیش می خندیمو
از ته دل می کشیم آه

آی شیخ بد بهت میگم:
رو شده دستت برامون
یه نکته ای بهت میگم
شیخ سیاه اینو بدون

هر جا باشی میشناسیمت
حنات دیگه رنگ نداره
جاهل و مکار و بدی
حرفات بدی باز میاره

یه لطفی کن شیخ کبیر
فکری رسید الان به سر
بذار کنار عمامرو
آبرو شیخارو نبر

بشو یه انسان باحال
نادونیتو بذار کنار
بیا خدا رو بشناس و
والا میری پای دار
عصبانینیشخند(منظورم اینه که خودم خفه ات می کنمنیشخنداضطرابوحشتناکمن نبودم

***********************************************************

٢-

باز این هالوی خوش طبع و عزیز
گفته بر ما ماجرای شیخ هیزنیشخند
ماجرای دختر و درویش و شیخ
ماجراهای ریا و ریش و شیخ
قصه ی آن شیخ نادان را به ما
گفته با یک شعر زیبایی بابا
آفرین بر طبع این بابای ناز
کینچنین فرموده شعری پر ز راز
گفته از بی سیرتی. مکر و ریا
از جهالت و بدی بعضیا
شیخ نادان باز هم در ماجرا
کرده ثابت جهل و نیرنگش به ما
حرف و افکارش نشان از ذات او
چشم هامان گشته بازم مات او
مات این کم عقلی و نیرنگ شیخ
مات آن افکار صد تا رنگ شیخ(دو رنگ بودنشون منظورمه)
داده این را شیخ بد بر ما نشان
هر کجا باشد یه شیخی هر زمان
احتمالن مثل شیخ قصه است
حرفهایش پر ز مکر و غصه است
گرگ باشد با لباس بره ای
می کشد ما را میان دره ای
حسن او نادانی اش هس تنها
می دهد سوژه برای شعر ما
شیخنا مرسی تو خیلی محشری
واسه ما مضمون تو می پروری*

با توجه به شعر بابایی:
مانده ام انگشت بر لب از کجا / کرده ای این کشف خیلی محشری
لیک ممنونم برای طنز ما / دم به دم مضمون نو می پروری

***********************************************************


 

comment سخنان هالومآبانه ی شما ()