داستان - هالوچه ها

هالوچه ها

دل عسلی ها
هالوچه : الهه ملک محمدی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

پرده، پرده آخر بود. رستم، سر سهراب را گرفته بود روى زانویش. از پهلوى رستم خون ریخته بود روى زمین. آبِ سر شاخه بید، ریخت رو شانه زاغى. زاغى به افق نگاه کرد که مثل صورت سیلى خورده، اول سرخ شد و بعد کبود کبود. حبیب دستمال را پیچید دور لامپِ زیر چفته‏هاى مو و لامپ را شل کرد تا خاموشش کند و گفت: «به مرشد گفتم زودتر شروع بکنه که هوا مریضه. بالاخره این آسمون، بساطمون رو به هم ریخت.»

  به نظر زاغى، اسب روى پرده داشت شیهه مى‏کشید و خاک را مى‏بویید. بوى چاى هل‏دار و سیگار و قلیان مشترى‏ها جا مانده بود توى هوا.

 زاغى با خودش فکر کرد: «تا حالا نیومده، دیگه نمى‏یاد، به خاطر طوطیش نمى‏آد.» صداى استکان و نعلبکى که حبیب از بغل زانویش بلند کرد، تکانش داد.

 «منتظر اصغرى، آره؟ نگران نباش! خلاصه میاد. شما دو تا، دست دادید با هم. مَرده و قولش. رفاقت هم حکایتیه به این سوى چراغ!»

 باد به پرده شاهنامه افتاده بود و تن رستم و سهراب مى‏لرزید. انگار که داشتند گریه مى‏کردند.

 فکر زاغى رفت به سوى آخرین بارى که اصغر را توى قهوه‏خانه دیده بود. آن روز هم اول صداى اصغر آمد و بعد خودش. صداى دو رگه‏اش از پیچ خیابان ستارى مى‏دوید و از درز خشت‏هاى شکسته رد مى‏شد و مى‏خزید توى گوش همه.

 «بیا سقزه! خروس قندى بخر! بادکنک دارم. شافوتک گِلى، سوت بلبلى.»

 دل که به صداى اصغر مى‏دادى، مثل صداى شافوتک‏هاى گلى بود که آب توى آن مى‏ریختند و در آن مى‏دمیدند، آن وقت صداى سوت بلبلى مى‏داد. زاغى به محض اینکه صداى اصغر را شنید، سوت جانانه‏اى زد و از دیوار شکسته بالا کشید و گفت: «حبیب! اصغر تُفى اومد!»

 حبیب یک ورى خندید و شلنگ آب را از زیر این تاک، گرفت پاى آن یکى و گفت: «مى‏آد اینجا که دوزار کاسبى بکنه. سر به سرش نگذار! خدا رو خوش نمیاد.»

 «اَه! کى‏ مى‏خواد از اصغر تفى چیز بخره. همه چیزهاش کثیفه. تمومش، تُفى‏اند.»

 «خداییش، اصغر روى اونها تف نمى‏کنه.»

 اصغر آمد و سلام کرد. قفس طوطى را روى تخت گذاشت و سینى بساطش را روى قفس سوار کرد و رفت سر و صورتش را یکجا گرفت زیر شلنگ آب. زاغى سُرید سمت قفس و تند تند بیخ گوش طوطى گفت: «عسل! عسل! عسل!»

 اصغر با سر و روى آبچکان برگشت. زاغى دولا شد که یعنى دارد بند کتانیش را سفت مى‏کند و آهسته به طوطى گفت : «رفیق! بگو دیگه، بگو عسل!»

 طوطى تاجش را باز و بسته کرد و گفت: «عسل، عسل!»

 اصغر داشت با کف دست‏هایش آب سرش را مى‏تکاند. تا صداى طوطى را شنید، تف انداخت.

 «عسل!»

 «زهرمار!»

 با کف دست کوبید روى قفس. طوطى تاجش را باز کرد و ساکت شد. آن شب هم اصغر، صاف رفت ته حیاط. همان جایى که دیگر تخت نبود. فقط دیوار بود و یک ردیف لاله عباسى و بیدى که کج و کوله بود و تک افتاده. اصغر کفش‏هایش را درآورد و جفت کرد و چهارزانو روى آنها نشست.

 زاغى نخ زیلوى زیر پایش را پیچید دور انگشتش و به حبیب گفت: «این هم بد مرضى‏یه‏ها. مگه نه؟ کم‏کم تف تموم قهوه‏خونه‏رو مى‏گیره!»

 حبیب قندان‏هاى استیل را دو تا یکى کرد و گذاشت توى سینى برنجى و گفت: «مردم‏آزارى بیشتر مرضه!»

 اصغر اسکناس‏هایش را در آورده بود و صافشان مى‏کرد تا بشماردشان.

 «کاسبى چطوره؟» حبیب پرسید و اصغر نگاهى کرد و گفت: «بد نیست!» معلوم بود دلش نمى‏خواهد بگوید چقدر.

 حبیب گفت: «بیا بنشین یک چایى خون کفترى بریزم برایت.» بعد به زاغى نگاهى کرد و چشمکى زد و در گوشش گفت: «این دنیا، به بدى و نارفیق‏بازى نمى‏ارزه‏ها.» آن وقت کمر راست کرد و مردانه و محکم گفت: «رفاقت!»

 حبیب، دمپایى لاستیکیش را درآورد و چشم‏هایش را ریز کرد و کف پایش را با دم کارد توى دستش خاراند.

 «هنوز پولت، به قدر پول یک گارى دستى نشده؟»

 «نه!»

 اصغر پول‏هایش را مچاله کرد توى دستش و آمد روى تخت نشست. در قفس را باز کرد. یک حبّه قند انداخت توى قفس.

 زاغى گفت: «راستى چى بهش مى‏دى بخوره؟ فقط قند، یا عسل هم مى‏خوره؟»

 اصغر، از روى تخت پرید روى زمین. رگ گردنش بیرون زده بود.

 حبیب گفت: «جون جوونیت، اینجا تف نکنى‏ها، همه جا رو تازه شستم.»

 اصغر تف انداخت کف دستش و تماشا کرد. باران گرفت. اولش خُرد خُرد مى‏بارید. حبیب زیلوى روى تخت را تا کرد. اصغر پیراهنش را درآورد و کشید روى قفس و دنباله عرق‏گیرش را چپاند توى شلوارش. زاغى تعجب کرد.

 حبیب سینى چاى را گذاشت وسط آن دو تا و خودش رفت بالاى تخت تا لامپ را شل کند.

 «هنوز بابات دستفروشه؟»

 اصغر با سر تأیید کرد. حبیب سرش را برد دم گوش زاغى و آهسته گفت: «باباش عسل فروشه.»

 زاغى بى‏هوا خنده‏اش گرفت؛ چاى تو نعلبکیش لب پر زد و ریخت روى رانش.

 اصغر احساس کرد داغ مى‏شود.

 حبیب گفت: «بابا جان! نگفتى اصلاً چى شد این مرض اومد سراغ تو؟ از کِى تا حالا این جورى شدى؟»

 اصغر به بید نگاه کرد که برگ‏هاى باریکش تازه پیدا شده بودند و سایه‏اش روى دیوار بود و تاب مى‏خورد و به هم مى‏پیچید.

 «یه بار یه زنبور مونده بود توى موم. همونطورى گذاشتمش توى دهنم. فکر کردم دهنم پُرِ فلفل شد. ننه‏ام هى گفت تف کن! تف کن! حالا هر وقت اسمش مى‏یاد، خیال مى‏کنم زنبور روى زبونمه؛ دست خودم نیست.»

 زاغى نگاهى به طوطى انداخت. طوطى قشنگ بود. سبز بود. زرد بود. رنگارنگ بود.

 «اگه من یک راهى بهت نشون بدهم این عادت از سرت بیفته، چى بهم مى‏دهى؟»

 اصغر ناباورانه نگاهش کرد.

 «اگه این جورى بشه که تو مى‏گى، هر چى تو بگى.»

 زاغى دستش را جلو برد. دست دادند.

 «اون وقت، این رفیقت مال من. قبول؟»

 دست اصغر هنوز به دست زاغى بود و چشم‏هاى عسلیش به چشم‏هاى آبى او.موهاى تنش سیخ شدند. سردش شده بود. نمى‏دانست از بادى است که مى‏وزد یا از ترس و اندوهى که یکدفعه هوار شد روى دلش. با اکراه گفت: «باشه، قبول.» طوطى جیغ کشدار و بلندى کشید و تاجش را باز و بسته کرد.

 زاغى گفت: «بابام مى‏گه هر وقت از چیزى مى‏ترسى، ازش فرار نکن. برو سراغش ؛ وگرنه اون مى‏آد سراغ تو. به گمونم راهش همینه. باید اسم همونى رو بیارى که ازش بدت مى‏آد. تو که بگى، دیگران نمى‏گن. اون وقت شاید بهش عادت کنى. شاید دیگه ازش نترسى. شاید دیگه بدت نیاد. از همین حالا شروع مى‏کنیم. امتحانش مجانیه. بگو عسل!»

 اصغر با دستپاچگى دم دهنش را گرفت و گفت: «نه. نگو، صبر کن!»

 «بگو عسل!» اصغر، تف انداخت توى چاله آب پیش پایش و نگفت.

 «بگو دیگه، بگو!»

 گفت. گفت و تف انداخت. هى گفت و هى تف انداخت. به زمین و زمان، به دیوار، به درخت و به کفش‏هاى سیاه لاستیکیش. آنقدر که سرفه‏اش گرفت.

 «اینقدر تمرین کن که دست از سرت بر داره. حبیب هم داورمون مى‏شه. حالا قرارمون کى؟»

 حبیب در را بست. یقه کتش را کشید روى سرش و همانطور که به سمت قهوه‏خانه مى‏دوید، گفت: «شبِ آخر. شبى که سهراب کُشونه. آخر شاهنامه است. همه مى‏گن آخرش خوشه.»

 زاغى به پرده آخر نگاه مى‏کرد که باد، طناب یک گوشه‏اش را پاره کرده بود و همان یک گوشه پرده، مثلثى شده بود و مى‏آمد روى صورت رستم را مى‏گرفت و برمى‏گشت. لاله عباسى‏هاى زیر بید، خمیده بودند روى زمین.

 «ایناهاش! دیدى گفتم مى‏آد؟» صداى حبیب از دم در مى‏آمد. زاغى از جا پرید و دوید تا دم در. اصغر پشت در کز کرده بود و سرش را گذاشته بود روى زانوهایش.

 «چرا اینجا نشستى؟ واسه چى نیومدى تو؟»

 اصغر سرش را بلند کرد. پیراهنش سیاه بود. زاغى ندید که پیراهنش سیاه است. باران، تند و اریب به سایبان بالاى در مى‏خورد و مى‏شکست و مى‏پاشید روى سر و صورت آنها. زاغى، کنار در نشست و گفت: «بگو عسل ببینم.» اصغر تف نینداخت. چشم‏هاى عسلیش، غلیظ و قهوه‏اى به نظر مى‏رسیدند. صورتش خیس شده بود و برق مى‏زد. بلند شد و یک حبه قند، از قندان توى دست حبیب برداشت و انداخت توى دهنش. حبیب، مات مانده بود و نگاهشان مى‏کرد. چشم زاغى به طوطى افتاد که تاجش یک ورى خم شده بود.

 «دیدى گفتم تمرین کنى درست مى‏شه؟ تو چطورى رفیق! تو بگو عسل!» طوطى تکان نخورد. لامپ زیر سَر در، پقى ترکید. حبیب، کنار پرید و گفت: «اَکَه هِى!»

 زاغى احساس مى‏کرد نمى‏توانداز جایش بلند شود.

 به سایه اصغر نگاه کرد که تَهِ خیابان ستارى با سیاهى شب یکى مى‏شد. حبیب قهوه‏چى، دستى به شانه‏اش زد و گفت: «رفیق یعنى این طوطى!» و رفت پرده آخر شاهنامه را از روى ایوان جمع کرد و بُرد توى قهوه خانه

 

دل عسلی ها - آناهیتا آروان

 

پ.ن: آناهیتا آروان را از سیزده سالگی می شناسم.یکی از بزرگ ترین افتخارات عمرم اینه که شعر گفتن و کتاب خوندن رو از همچین کسی یاد گرفتم. و حاضرم قسم بخورم از هیچ نگاه دیگری نمیتونسم زیبایی ادبیات رو درک کنم انقدر که از نگاه ایشون ...


 

comment سخنان هالومآبانه ی شما ()
 
یک فنجان خاطره !
هالوچه : یانه سری(آتیشپاره) - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

سلام بر همهقلبفرشته.داشتم خاطراتمو ورق می زدم(منم خاطره باز!خیال باطل) از اونجایی که اون قدیم تر ها یک پسر نوحی بود که با حذف ییهویی وبلاگش داغش و به دل خیلی ها گذاشت! (میدونم که رفت تا سرفرصت دست پر برگرده تا اون وقت...) هرجا که هست براش آرزوی سلامتی و موفقیت داریم.

داستانی از پسر نوح که شاید خیلی ها نخونده باشن و برای خواننده های قدیمی هم خالی از لطف نباشه

...

پ.ن:اگر حافظه یاری کنه زمان تغریبی نگارش داستان 86-87 بود متفکرخیال باطل

پ.ن: امید میخاد شاعر باشه لطفن اسپانسرش شوید.چشمکقلب


 
القصه ...

comment سخنان هالومآبانه ی شما ()
 
لبخند :) !
هالوچه : الهه ملک محمدی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
 

ری داگلاس بردبری در بیست و دوم آگوست ۱۹۲۰ در ایلی نویز امریکا متولد شد و با فراغت از تحصیل به جمع نویسندگان معاصر امریکا پیوست بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ بسیاری از داستانها و مقالاتش در مجلات امریکا چاپ شد و مجموعه داستانهائی چون سیب های طلائی خورشید، ملخهای نقره‌ای با اقبال بسیاری روبرو گشت. بطوریکه به سال ۱۹۵۴ انجمن هنر و ادبیات با اعطاء جایزه‌ای از او قدردانی نمود.

 

 

لبخند_

اثر ری داگلاس برد بری

در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک نشسته خروس‌ها می‌خواندند و هیچ کجا نشانه‌ای از آتشی نبود. اطراف، همه‌جا، میان ویرانه‌ها و لا‌به‌لای بقایای ساختمان‌ها، تکه‌های مه چسبیده بود که حالا با اولین روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده می‌شد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و سه تا سه تا و گروه‌های بیشتری داشتند پیش می‌آمدند که برای جشن و بازار روز در میدان جمع شوند.
پسرک درست پشت سر دو تا مردی ایستاده بود که در هوای زلال بلند بلند صحبت می‌کردند و به خاطر سرما کلماتشان دو برابر سراتر به گوش می‌رسید. پسرک پا بر زمین می‌کوبید و به دو دست سرخ در هم مشت کرده‌اش هاه می‌کرد، نگاه را به بالا به پارچه گونی لباس مردان می‌انداخت و بعد متوجه صف دراز مردها و زن‌هایی می‌شد که جلوی‌اش ردیف شده بودند.
مردی که پشت سر پسرک ایستاده بود پرسید:
- «آهای بچه، صبح به این زودی آمده‌ای این‌جا چه‌کار؟»
پسرک گفت :
- آمده‌ام توی صف نوبت بگیرم.
مرد گفت:
- «چرا نمی‌‌روی پی کارت و جایت را به کسی نمی‌دهی که بیشتر حالی‌اش باشد؟»
مردی که جلوی پسرک ایستاده بود به تندی رو برگرداند و به مرد پشت سری گفت:
- «دست از سر بچه بردار.»
مرد پشت سری گفت :
- «شوخی می کردم …»
گفت و دست بر سر پسرک گذاشت. پسر با تکانی به سردی به سر و کله‌اش، دست مرد را رد کرد.
مرد گفت :
- «فقط به نظرم غریب آمد که بچه‌ای به این سن و سال صبح به این زودی از بسترش بیرون بیاید.»
مرد مدافع پسرک که اسم‌اش گریزبی بود گفت:
-«خاطر جمع باش که این بچه هم قدر هنر را خوب می داند … اسم ات چیه، پسر جان؟»
پسرک گفت: «تام.»
مرد گفت:
- «تام همچه تفی بیندازد که همه حظ کنید … درست می‌گویم؟»
پسرک گفت :
- «بله، حتماً.»
خنده‌ای طول صف را پیمود.
جلوتر مردی در ‌فنجان‌های ترک خورده قهوه داغ می‌فروخت. تام نگاه کرد و آتش اجاق کوچکی را دید و ظرفی را که در آن مایعی قُل می‌زد. این مایع از دانه‌های گیاهی گرفته شده بود که در مرغزارهای بیرون شهر می‌رویید و فنجانی یک پنی قیمت داشت که شکم مشتری را گرم کند. امّا مشتری‌های زیادی دور این بساط نبودند. خیلی‌ها یک چنین ثروتی را نداشتند.
تام نگاه را به جلوترها دوخت، به جایی که صف ختم می‌شد، به آن سوی یک دیواره سنگی بمب زده … گفت:
- « می‌گویند که لبخند می‌زند …»
گریزبی گفت :
- «بله، لبخند می‌زند …»
- «می‌گویند که از بوم و رنگ و روغن درست شده.»
- «درست است. برای همین هم فکر می‌کنم که کار اصلی نیست. اصلی‌اش شنیده‌ام که سال‌ها پیش روی چوب نقاشی شده بود.»
- «می‌گویند چهار قرن از عمرش می‌گذرد.»
- «شاید هم بیشتر. کسی چه می‌داند که سالی که الان درش هستیم دقیقاً چه سالی است.
- «سال دوهزار و شصت و یک.»
- « این چیزی است که آن‌ها می‌گویند، پسر، آن دروغگوها. ولی از کجا معلوم که سال سه‌هزار و حتی پنج‌هزار نباشد؟ اوضاع روزگار مدت‌های مدیدی است که به این وضع وحشتناک به هم ریخته و فقط تکه پاره‌هایی از آن به ما رسیده.
بر سنگ‌های سرد خیابان پاک‌شان پیش ‌می‌رفتند.
پسرک با تردید پرسید :
- «چه مدت دیگر طول می‌کشد تا چشم‌مان به‌اش بیفتد؟»
- «چند دقیقه دیگر. چهار تا میله‌ی برنزی نصب کرده‌اند و دور تا دور را طناب‌های مخملی کشیده و او را گذاشته‌اند وسط این بساط خوشگل که دست مردم بهش نرسد. حواست باشد، تام. سنگ در کار نیست. اجازه سنگ پرانی به کسی نمی‌دهند.»


- چشم،آقا.»
خورشید در آسمان بالاتر رفت و با خود گرمایی را آورد که باعث شد مردان کت‌ها و کلاه‌های چرک و چرب‌شان را از خود دور کنند.
تام پس از مدتی پرسید:
-«چرا این جا جمع شده‌ایم؟ چرا صف کشیده‌ایم که تف بیاندازیم؟»
گریزبی نگاه¬اش را به زیر، متوجه پسرک کرد، طول آفتاب را سنجید و گفت:
-«دلایل زیادی دارد، تام.»
بی‌‌حواس دست در جیبی کرد که نداشت، به دنبال سیگاری که نبود. تام هزاران بار این حرکت را در مورد دیگران دیده بود. مرد ادامه داد:
-«روی نفرت، تام، نفرت از تمام چیزهای گذشته … از تو می‌پرسم:
چی شد که اوضاع ما به این روز افتاد؟ شهرها درب و داغان، جاده‌ها پاره پاره از بمب، نصف مزارع غلات‌مان شب‌ها درخشان از نور رادیواکتیو… این زندگی نحس و کثافت نیست؟»
- «چرا ،آقا، به گمانم؟»
- «قضیه این است، تام. آدم از چیزهایی که باعث تباهی زندگی‌اش شده نفرت دارد. این جزو ذات بشر است. شاید آگاهانه و عمدی نیست، ولی به هر حال طبیعت آدمیزاد است.»
تام گفت:
- «توی دنیا تقریباً چیزی نیست که ما ازش نفرت نداشته باشیم.»
مرد گفت:
-«درست است. ما از تمام آدم‌های گذشته که دنیا را اداره می‌کردند، از کل جماعت فلان‌فلان شده‌شان از دَم نفرت داریم. برای همین هم امروز صبح پنج‌شنبه این جا جمع شده‌ایم. شکم‌مان به پشت‌مان چسبیده، سردمان است، توی غار و این جور جاها زندگی می‌کنیم، سیگار نمی‌کشیم، مشروب نمی‌خوریم و هیچ چیز نداریم به جز این جشن و جشنواره‌ها، تام، فقط جشنواره‌ها.»
فکر تام متوجه مراسم جشن‌های چند ساله‌ی گذشته شد. سالی که تمام کتاب‌ها را در میدان شهر تکه پاره کردند و به آتش کشیدند و مردم مست بودند و می‌خندیدند، یا جشنواره «علمی» یک ماه پیش که آخرین اتومبیل را به میدان کشیدند و قرعه انداختند و هر آدم خوشبختی که قرعه به اسم‌اش اصابت می‌کرد حق داشت که با پتک ضربه جانانه‌ای به اتومبیل وارد کند.
مرد گفت:
- «محال است که فراموش کنم، تام،محال است. سهم من خرد کردن شیشه جلوی ماشین بود، شنیدی؟ شیشه جلو.خدای من، چه صدای قشنگی داشت! جرینگ! تام در ذهن صدای شیشه را شنید که از هم پاشید و در کپه‌ای درخشان فرو ریخت.
-«سهم بیل هندرسُن خرد کردن موتور ماشین بود و چه ضربه جانانه‌ای زد! ضربه‌ای استادانه … شترق!»
گریزبی در ادامه‌ی خاطرات‌اش گفت که بهترین موقع وقتی بود که جماعت کارخانه‌ای که هنوز در کار تولید هواپیما بود متلاشی کرد:
-«پیغمبر! چه حال خوشی داشتیم وقتی که این کارخانه را منفجر کردیم! بعد تشکیلات چای‌خانه روزنامه و انبار اسلحه را پیدا کردیم و هر دو را با هم از هم پاشیدیم. حواست هست، تام؟»
تام فکری کرد و گفت:
- «بله ، به گمانم»
آفتاب به اوج ظهر رسیده، بوهای عفن شهر ویران در هوای داغ پراکنده بود و در میان ویرانه‌ی بناها چیزی می‌لولیدند.
تام پرسید:
- «آقا آن اوضاع قدیم بر نمی‌گردد؟»
-« چی؟ تمدن؟ کی دیگر تمدن می‌خواهد؟ من یکی که لازم‌اش ندارم.»
مردی از پشت سر گفت:
- «من بدم نمی‌آید اگر تکه‌هایی از آن دوره تمدن برگردد. درش چیزهای قشنگی هم بود.»
گریزبی به صدای بلند گفت:
- «ذهن‌تان را خسته نکنید. دیگر جایی برای این جور چیزها نیست.»
مرد پشت سری گفت:
-«آه، شاید روزی کسی بیاید، کسی که قوه تخیلی داشته باشد، و اوضاع را سر و سامانی بدهد… ببینید کی گفتم. روزی کسی می‌آید، کسی که قلبی داشته باشد…»
گریزبی گفت: «نه!»
- «چرا، کسی که روحی برای درک چیزهای قشنگ داشته باشد، کسی که یک جور تمدن محدودی را باز به ما برگرداند، چیزهایی را که بتوانیم درشان با آرامش زندگی کنیم.»
- «امّا تا چشم به هم بزنی باز جنگ در می‌گیرد.»
- «نه، شاید نوبت بعد اوضاع فرق بکند.»
عاقبت همگی در میدان اصلی جمع شدند. مردی سوار بر اسب از دوردست به سوی شهر می‌آمد وکاغذی در دست داشت. وسط میدان قسمتی را با طناب جدا کرده بودند. تام، گریزبی و دیگران ، آب دهان را جمع کرده آرام آرام پیش می‌رفتند چشم‌ها را گشوده و حاضر و آماده بودند. قلب تام از هیجان شدیدتر می‌تپید و زمین زیر پاهای برهنه‌اش داغ بود.
گریزبی گفت:
- «رسیدیم. تف را حاضر کن، تام.»
چهار مأمور پلیس چهارگوشه‌ی محوطه طناب کشیده ایستاده بودند و رشته‌های به هم بافته نخی زرد دور مچ دست‌های‌شان، مقام آن‌ها را مشخص می‌کرد. این مأمورها آن¬جا بودند تا مانع از سنگ‌پرانی شوند.
گریزبی در آخرین لحظه گفت:
- «این طوری به همه فرصت مساوی داده می‌شود که به حساب تابلو برسند. شروع کن، تام!»
تام در برابر تابلو ایستاد و مدتی طولانی به آن خیره ماند.
گریزبی گفت:
«تف کن!»
دهان تام خشک شده بود.
- «بجنب بچه، زود باش!»
تام زیر لب گفت:
- «چه قدر قشنگ است!»
گریزبی گفت:
- «برو کنار. من به جایت تف می‌کنم.»
تف‌اش در آفتاب درخشید. زن تصویر، باوقار و مرموز، به تام لبخند می‌زد. تام به زن نگاه کرد و قلب‌اش آوازی سرداد که آن را در گوش‌اش شنید.
- «چه قدر قشنگ است!»
صف ساکت شده بود.کسانی که لحظه‌ای پیش تام را به خاطر نجنبیدن‌اش ملامت می‌کردند، حالا متوجه مرد اسب‌سوار شده بودند.
تام زیر لب پرسید:
- «اسم‌اش چیه آقا؟»
- «این تابلو؟ مونالیزا. بله ، به گمانم مونالیزاست.»

مرد اسب سوار گفت:
- «باید نکته‌ای را اعلام کنم. به دستور مقامات امروز در رأس ظهر تابلو به دست عموم سپرده می‌شود که همگی در نابود کردن آن مشارکت … »
تام فرصت فریاد نیافت. جمعیت، با عربده و مشت و لگد، دیوانه‌وار به سوی تابلو شتافت. افراد پلیس از سر راه گریختند. جماعیت در اوج طغیان دست‌ها را چون منقار چندین مرغ گرسنه به سوی تابلو می‌آزید.
تام حس کرد که دارد با فشار از درون تابلوی از هم دریده می‌گذرد. به تقلیدی کور از دیگران، دست انداخت و یک تکه از بوم روغنی به چنگ‌اش آمد که گرفت و کشید و کند و پاره کرد. بعد به زیر پاها فرو غلتید و به ضرب لگدها به حاشیه‌ی جمع رانده شد. خونین و مالین و با لباس‌های پاره نگاه کرد که پیرزن‌ها تکه‌های بو را می‌جوند و مردها قاب را در هم می‌شکنند و پا بر سر تکیه‌های بوم می‌کوبند و آن را شرنده شرنده می‌کنند.
در میدان پر جنب و جوش فقط تام بی‌حرکت در جا ایستاده بود. نگاه‌اش به زیر متوجه دست‌اش شد که در پنجه‌اش یک تکه بوم پاره شده را بر قلب‌اش می‌فشرد.
-«آهای ، تام!»
تام بدون آن که جوابی بدهد برگشت و گریان پا به فرار گذاشت.
جاده‌های پر از گودال بمباران‌ها را پشت سر گذاشت و از مزرعه‌ای و نهر کم‌عمقی گذشت، بی آن که به پشت سر نگاه کند. دست‌اش همچنان با مشت فشرده زیر کت‌اش پنهان کرده بود.
نزدیکی‌های غروب به دهکده کوچکی رسید و از میان آن گذشت. ساعت نه شب به آن مسکن ویران در مزرعه‌ای رسید.پشت یک انباری نیمه‌خرابه، در قسمتی هنوز پابرجا که سقفی از چادر برزنتی داشت صدای خرخر عده‌ای خفته را شنید. افراد خانواده‌اش بودند، پدر و مادر و برادرش. از دری کوچک سریع و بی‌صدا به درون خزید و نفس‌نفس‌زنان دراز کشید.
مادرش در تاریکی صدا زد:
- «تام؟»
- «بله!»
پدرش به خشم گفت:
- «کدام گوری بودی؟ بگذار صبح شود تا حالی‌ات کنم.»
کسی لگدی نثارش کرد. برادرش بود که بعد از رفتن تام ناچار مانده بود تا به کار در مزرعه کوچک‌شان کمک کند.
مادرش به زمزمه گفت:
-«بگیر بخواب دیگر.»
لگد دیگری نثارش شد.
تام همچنان بی‌حرکت بر جا ماند.
نفس‌اش کم کم به جا می‌آمد. اطراف همه جا ساکت بود. دست‌اش را سفت و سخت همچنان به سینه می‌فشرد . نیم‌ساعتی با چشمان بسته به همین وضع باقی ماند. بعد ظهور چیزی را احساس کرد. نور سرد و سپیدی بود. ماه در اوج آسمان می‌درخشید. یک چارگوشی روشن در انباری به حرکت درآمده بود و حالا داشت بر پیکر تام می‌خزید. پسرک بعد از آن که مدتی به دقت به صداهای اطراف‌اش گوش سپرد، دست‌اش را آرام وبا احتیاط بالا آورد.
پس از مدتی مکث و انتظار، نفس در سینه ساکت ، پنجه‌اش را گشود. تکه بوم پاره شده‌ای را که در چنگ داشت به آرامی صاف کرد. جهان زیر نور ماه در خواب بود و این جا، کف دست او لبخند آمریده بود.
در پرتو آسمان نیمه‌شب به آنچه در دست داشت نگاه کرد و چند بار از ذهن‌اش گذشت: لبخند، لبخند . آن لبخند زیبا.
یک ساعت بعد، حتی پس از آن که این تکه بوم پاره را تا و به دقت پنهان کرده بود ، لبخند را باز در برابر نگاه‌اش داشت. چشم‌ها را بست و لبخند همچنان در تاریکی می‌درخشید. هنگامی که پسرک عاقبت به خواب رفت و دنیا ساکت بود و ماه پهنه‌ی آسمان سرد را به سوی صبح طی می‌کرد، لبخند هنوز گرم و مهربان برجا بود!

 

اگه وقشتو داشتید و خوندید.. حتمن در مورد حرف بزنید لبخند


 

comment سخنان هالومآبانه ی شما ()
 
داستانی از دوستم
هالوچه : احمدرضا - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢
 

 

اصلا نمی دانم که باید از کجا شروع کنم.

وضعیتی که در آن قرار دارم را شرح بدهم یا به سلسله اتفاقاتی که مرا در این وضعیت قرار داده بپردازم.

تا قبل از اینکه در این مهلکه بیافتم به شانس و بخت و اقبال کوچکترین اعتقادی نداشتم .

 آنها را همواره کوتاه ترین دیواری میدیدم که اغلب مردم نتیجه ی ندانم کاری ها،سهل انگاری ها و اشتباهاتشان را به گردنش می انداختند تا شاید برای دمی هم که شده از گوشه و کنایه زدن های وجدانهای بیدارشان برآسایند.

من در زندگیم همیشه یک بازنده بوده و هستم. ولی تا قبل از این شکست آخر هیچ گاه کسی را جز خود مقصر نمیدانستم . بیشتر ساعات عمرم را در حال مناقشه با وجدان به اصطلاح بیدار خود و کندوکاو تاریخ برای جستن علت شکستهای پی در پیم بودم حتی در خواب که تقریبا همواره با کابوس های بی سر و ته همراه بود و عجیب آن بود که تجربه ی شکست های گذشته ام که اصولا می بایست راه پیروزی های آینده ام را هموار کند همچون خوره به جان خورده اعتماد به نفسم افتاده بود و داشت آن را هم از من میگرفت.

تا اینکه عروس خانم بله را گفت.فقط خدا میداند که چه راز و نیازهایی کردم تا این اتفاق نیفتد.

 خبر مرگ پیر جان سختی را بیاورند که در خانواده ی ما فراوان است ،بین اعضای دو خانواده که آدم حسابی هایش دیگر منقرض شده بودند نزاعی رخ دهد. هر اتفاق ناگواری را به جان میخریدم تا شاید این وصلت سر نگیرد.

اما دریغ و درد که همه چیز بر خلاف معمول، طبق روال عادی و حتی شاید در حد عالی پیش رفت .گاهی فقط یک رخداد و حادثه کافیست تا انسان تمام اعتقادات و اصولی که در تمام عمرش بدانها پایبند بوده را پوچ و خیالی ببیند و در آن لحظه است که تمام اعمال و رفتارگذشته اش که مسلما در چهار چوب آن اعتقادات بوده اند را بر باد رفته میبیند و بد لحظه ایست آن لحظه.برای من آن حادثه رخداده بود.من بد شانس بودم.یعنی به شانس اعتقاد پیدا کرده بودم و خود را در جرگه ی بی بهره گان از آن دیدم.و این یعنی تمام عمرم را بیهوده با خود کلنجار رفته بودم.چه مصیبتهایی کشیدم بی آنکه کوچکترین تقصیری در آنها داشته باشم . چه شب هایی را به خاطر عذاب وجدان نخوابیدم و اگر هم خوابیدم چه کابوسهای که ندیدم.

جربزه اش را نداشتم یا امید رهایی از این مهلکه را داشتم،نمیدانم، وگرنه دلم میخواست با همان چاقوی تزیین شده که برای بریدن کیک چندین طبقه ی عقدم بقل دستم بود شکم خود را تکه پاره کنم

حتی حاظر بودم با همین دو دستم عروسم را که بقل دستم نشسته بود و برایم ناز و کرشمه میآمد خفه کنم،ولی دلم برایش میسوخت او چه گناهی کرده بود!

                                                     ***

از بین همه ی انسانهایی که از عالم معنا به دنیای خاکی پا میگذارند اقلیتی از آنها ویژگی های خاص دارند. حال مثبت یا منفی بودن این ویژگی ها بستگی به شانس فرد دارد. و از انجایی که من جزو بی بهرگان از آن هستم این خاص بودن نه تنها مثبت نبود که بسیاری از توانایی هایم را هم از من گرفت. چشمانم مادر زاد ضعیف بودند. کسی متوجه این نقص من نشد تا سال اول دبستان و معلمم. هفت سال از دوران کودکی ام ، هفت سالی که بسیاری از توانایی های اکتسابی را میبایست در پرسیدن ، تجربه کردن ، بازی کردن و نگاه کردن کسب می کردم ، کسب نکردم و این عاملی بود که در دوران تحصیلم که اتفاقا ناقص ماند مرا کودن بنامند و خود هم هر چند دشوار اما به آن یقین پیدا کرده و آن را جزو یکی از ویژگی ها ی ذاتی خود بپذیرم و لحظه ای هم به این فکر نکنم که اگر چشمانم ضعیف نبود و یا  حتی اگر پدر و مادرم آدم حسابی بودند و به مشکلم پی میبردند من باز هم کودن بودم؟

عینک جزوی از وجودم شده است و نگاهم به آن همچون نگاهم به اعضای حیاتی بدنم است. بدون عینک نیمی از اندک توانایی هایم را هم از دست میدهم. بر روی کمر بینی ام خطی بنفش رنگ که به خون مردگی شبیه است وجود دارد که نشان از عینکی سنگین و یغور است.

 البته از این خط بنفش فقط خودم و مادر پیرم خبر داریم که او را هم خودم با هزار زحمت باخبر کردم . نه میبیند نه میشنود نه راه میرود نه مینشیند. آفتابش از بوم گذشته ولی خودش هنوز سر سختانه به زندگی امید دارد.شاید هم بعدها عروسم هم به جمع ما بپیوندد و از خط روی بینی ام با خبر شود. چرا که کسی تا به حال مرا بدون عینک ندیده. حتی شبهایی میشود که فراموش می کنم  قبل از خواب عینک را از روی چشمانم بردارم و با همان عینک یغور به استقبال کابوسهای شبانه ام می روم.

فعلگی میکنم.میدان میوه و تره بار. سر کارگر عمله هستم. قبلا از اینکه چند نفر زیر دستم بودند به خود می بالیدم  ولی حال که خوب می اندیشم به این نتیجه میرسم که دلیل برتریم نسبت به دیگر عمله ها برتریم در حمالی بوده. سر سپردگی و رضایت به انجام سخت ترین کارها بدون ذرهای تعلل و از کار دزدیدن. از خودم بدم آمد.  درست همین حالا . از گذشته بیشتر. عجب سفره ی عجیبیست این سفره ی عقد.

 

                                                     ***

ماجرا به دو هفته پیش بر می گردد.آن روز مادر پیرم جان تازه ای گرفته بود. غیر عادی بودن روز پیش رو را همان موقع حس کردم. بعد از سالها او را در حال راه رفتن می دیدم. داشتم لباس می پوشیدم که به میدان بروم که در برابرم حاضر شد. مدتها بود اسمم را از زبانش نشنیده بودم. گاهی وقتها اصلا مرا نمی شناخت.ولی آن روز چنان سر حال بود که من او را لحظه ای به جا نیاوردم. کمر دولا شده، قوز غیر عادی، پاهای نازک و استخوانی اش که به شکل پرانتز بودند هم نمی توانستند مانع عزمش برای آمدن به سمتم بشوند و من هاج و واج خیره به توانایی های نهفته ی مادرم بودم.

جملاتی را که ظاهرا من مخاطبشان بودم به زبان می آورد .به زحمت و پس از درخواست چندین بار تکرار فهمیدم  پیر زن همسایه که حال و روزش کمی از مادرم بهتر است برایم دختری را پیدا کرده و آن روز  من باید زود تر به خانه بر میگشتم  چون که قرار خواستگاری آن روز بعد از ظهر بود.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان بدم نمی آمد سر و سامانی بگیرم. خیلی شبها قبل از خواب به ازدواج فکر میکردم  و خیلی شبها حین خواب کابوس تا انتها تنها زندگی کردن را می دیدم . آن روز پس از سالها از معدود روز های خاص زندگی خود را قرار بود تجربه کنم و با حس حال عجیبی به میدان رفتم. ندیده و نشناخته عاشق شده بودم و در رویاهایی سیر می کردم که هیچ گاه تجربه شان نکرده بودم.

نحر زلالی و سایه ی درختی و من و دختری زیبا رو. اشتیاقم برای رفتن به خانه گذر زمان را کند و کارها را سخت تر از پیش کرده بود. دل شوره ای سراپای وجودم را فرا گرفته بود که منشا اش را نمی دانستم و با تمام تلاشی که برای تسخیر من میکرد باز هم موفق نمیشد... نیرویی قوی تر مرا به آینده امید وار ساخته بود... با صاحب کار قرار هایم را گذاشته بودم و دلیل اینکه چرا باید زود تر به خانه بروم را شرح داده بودم. قول شیرینی را گرفت و اجازه را صادر کرد. البته با چندپاره شوخی بی مزه که محتوایشان داد میزد ناکس کس میگردد بدین بالا نشینی ها.

همین که آمدم از اتاق صاحب کار بیرون بیایم پایم به چهارچوب آهنی در گیر کرد و نقش بر زمین شدم. عینکم خرد شد. هیچ چیز نمیدیدم....

 

***

سه روز طول کشید تا عینک جدیدم آماده شود. پزشک رفتن و ساخت عینک  بعلاوه ی آن جمعه ای که بین سفارش عینک و تحویل گرفتن آن میافتاد جمعا سه روز میشد.

آن موقع بود که  دلیل آن همه عجله ی پدر و مادر عروسم را فهمیدم. درست زمانی که کار از کار گذشته بود و راه بازگشتی برای من بی دست و پا وجود نداشت.

عروس من زشت ترین زنیست که من تا به حال دیده ام.

 

 

پایان

 

 

 

سینا رئیسی- آذر هشتاد و نه

 

- : یادآوری:کپی از ورد را در بخش مناسب خودش قرار بدین  تا ایجاد مشکل نکنه با تشکر : هالو رسانهعینک


 

comment سخنان هالومآبانه ی شما ()